دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دینا جونم

تولد یاسمین زهرا

امروز تولد یکی از عزیزترین دوستای وبلاگیم یا بهتره بگم اولین دوست وبلاگیمه. یاسمین زهرای گل تولد یکسالگیتو با یه بغل گل سرخ تبریک میگم. امیدوارم همیشه زیر سایه بابا و مامان و مامان بزرگا و بابا بزرگا  مخصوصا خاله های گلت شاد و خوشحال روزهای طلایی داشته باشی. با صدتا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صدتا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک..... از طرف دینا کوچولو و مامانی   http://yasaminzahra-pouryasin.niniweblog.com/ ...
27 ارديبهشت 1391

کادوی روز مادر

دینا جونم امسال بهترین کادوی دنیارو بهم دادن. یه جعبه ی خوشگل که وقتی بازش کردم سوپرایز شدم.میدونی توش چی بود؟؟؟؟   ببینین.............. خدایا شکرررررررررررت به خاطر کادوی خوشگلی که به من دادی. ...
25 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک

شگرفی عشق همه می شناسیمش؛ همون که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست. ...
23 ارديبهشت 1391

عکسای 6 ماهگی

دینا جونم امروز میخوام چند تا عکس از تولد نیم سالگیتو بذارم البته با تاخیر.آخه این چند روز حسابی سرم شلوغ بود.مهمونای جشن تولدتم منو بابایی بودیم و البته عروسکات. حالا بریم سراغ عکسات...... بیاین ادامه مطلب......   و اینم پایان جشن تولد.... ...
20 ارديبهشت 1391

تولد تولد

امروز تولد دوقلوهای دختر عموی مامانمه.سام و رهام عزیزم تولدتون مبارک.انشالا ١٠٠ ساله بشین.   اینم از عکسای ٢ قلوها.....   ...
19 ارديبهشت 1391

6 ماهگیت مبارک

  دینا جونم امروز جمعه ١٥/٢/٩١ نیم ساله شدی.عزیزترینم ٦ ماهگیت مبارک.تا چشم به هم زدیم ٦ ماه از بهترین روزهای با تو بودنمان گذشت. ٦ ماهگیت مبارک عزیزم. ...
15 ارديبهشت 1391

واکسن 6 ماهگی

دینا جونم عزیز دلم دیروز ١٢/٢/٩١ رفتیم مرکز بهداشت تا واکسن ٦ ماهگیتو ٣ روز زودتر بزنیم.من که از شب قبلش استرس داشتم آخه واسه واکسن ٤ ماهگی خیییلی اذیت شدی نمیتونستی پاهاتو تکون بدی. صبح بابایی اومد دنبالمون با هم دیگه اومد مرکز بهداشت.اولش قد و وزنتو دور سرتو گرفتن.همه چی عالی بود.البته چون یه روز قبلشم واسه چکاپ برده بودیمت پیش دکتر خودت قد و وزنتو میدونستم. خلاصه خانم دکتر قطره آهن داد و گفت ببرینش اتاق بغلی تا واکسنشو بزنن.بابایی بیرون اتاق منتظر بود تورو دادم به بابایی و من بیرون منتظر شدم.همین که واکسنتو زدن جیغ کشیدی و گریه کردی زود خودمو رسوندم بغلت کردم و اومدیم خونه مامان جون. خدارو شکر تا شب تب نکردی.نص...
13 ارديبهشت 1391

دینا در جنگل فندقلو

روز جمعه ناهار رفتیم خونه بابا جون .بعدازظهر دایی محمد اینا هم اومدن بابایی گفت بریم جنگل فندقلو.جنگل فندقلو که یک منطقه گردشگری است در ٢٥ کیلومتری شهر اردبیل قرار داره . جاتون خالی به ما که خیلی خوش گذشت. اینم عکساش... بابایی برام عینک آفتابی نمیخره منم عینک دایی جونمو زدم. بهم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیاین ادامه مطلب..... ...
8 ارديبهشت 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد